التماس درحتی ست به آب جوی
عشق لذت نهان است
انشای تمام روان است
زبان چشم است
دیوانگی عقل است
رسوایی قلب است
تن یه تن جنگ است
آماده گوش به زنگ است
هزار رنگ است
خیلی زرنگ است
عشق جرات و دیوانگی ست
جنگ سرد است و دگر هیچ...
خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان
التماس درحتی ست به آب جوی
عشق لذت نهان است
انشای تمام روان است
زبان چشم است
دیوانگی عقل است
رسوایی قلب است
تن یه تن جنگ است
آماده گوش به زنگ است
هزار رنگ است
خیلی زرنگ است
عشق جرات و دیوانگی ست
جنگ سرد است و دگر هیچ...
زان آتش عشقی که نهفته است به جانم
خاکستر غم مانده به جانم خشک و تری نیست
چشم طلب اندر ره تو باز است
افسوس که از سوی تو ای یار خبری نیست
رخش سرخ باد پا را عشق است
عشق درگير غروب درد است
باز هم طلوع ما را عشق است
آي از خانه زخم و گريه
غربت بغض گشا را عشق است
آي از آب و هواي بي عشق
بادبان ناخدا را عشق است
اهل بي مرزترين دريا باش
آي اهل همه جا را عشق است
از غزل باختگان مي ترسم
شعرهاي بي هوا را عشق است
اي قشنگ سازها آوازها
روزهاي بي عزا را عشق است
با تشکر از عقیل
از نغمه مســتانه مســتانه ترم امشب
گر عاشق درويشم بي چيزم و بي خويشم
بر مسند شــاهانه شــاهانه ترم امشب
افسانه بسي خواندي افسانه ي من بشنو
چون من زهر افسانه افسانه ترم امشب
ســوزم كه من دلخون مجنون ترم از مجنون
از خانه ويـــــــــرانه ويـــــــــرانه ترم امشب
دل بي مي و پيمانه مســت است ز جانانه
از ســـــاقي و ميخانه ميخانه ترم امشب
![]()
![]()
![]()
اگه يه كم بيشتر فكر كني ميبيني زندگي ارزش مردن رو هم نداره.
اما اگه خيلي فكر كني ميبيني مردن و زنده بودن ارزش فكر كردن رو نداره.
از ما جدا گشتي شدي يار دگري
هر گوهر اشك تو شد آينه دار دگري
ساقي مرا جامي بده زان مي كه مدهوشم كند
چون مردم چسمان او شد مي گسار ديگري
صبر و قرار از سينه چون رخشي گريزان ميشود
زانكه دل جانان ما شد بي قرار ديگري
بايد كه از سيلاب اشك ديدگانم بگذري
اي كاروان گر مي روي سوي ديار ديگري
از ما گريزان مي شوي چون شمع گريان مي شوي
تا كي پريشان مي شوي بر حال زار ديگري
در آرزوي وصل توسويت شتابان آمديم
اما دريغا مانده اي در انتضار ديگري
با صالحي ديگر مگوي از گرمي آغوش خود
چون شد خزان عشق ما اينك بهار ديگري
ديگه بهت نمي رسم
وصال تو خياليه
واي كه دلم چه حاليه
بازي هاي عروسكي
آخ كه چه حيف شد كودكي
يه كم برس باز به خودت
مي خوام بيام تولدت
اونوقتا اينجوري نبود
راهت به اين دوري نبود
حالا كه عاشقت شدم
نيستي ديگه مال خودم
پاييز چه فصل زرديه
عاشقيم چه درديه
گم شده باز بادبادكم
تو نمي ياي به كمكم ؟
مي خوام دستاتو بگيرم
تو بموني من بميرم
اونوقتا مهمونت بودم
دنيا رو مديونت بودم
اونقتا مجنونم بودي
كلي پريشونم بودي
قصه حالا عوض شده
صحبت يه تولده
قلبت رو دادي به كسي
يه كم واسم دلواپسي
مي ترسي كه من بشكنم
پشت سرت حرف بزنم
من مني كه بوسيدمت
تو اون غروب كه ديدمت
تو واسه من ناز مي كني
ناز مي كشم باز مي كني ؟
اين رسمشه نيلوفرم
من كه ازت نمي گذرم
عاشقي ام نوبتيه
آخ كه چه بد عادتيه
من نگرانم واسه تو
قبله ي ديگران نشو
اشكم به اين زلاليه
دل تو از من خاليه
تو مه عشق تو گمم
هلاك يه تبسم
تو شدي مال ديگري
چه جور دلت اومد بري
قفلا كه بي كليد شدن
چشا به در سفيد شدن
چه امتحان خوبيه
دوريت عجب غروبيه
بارون شديده نازنين
از تو بعيده نازنين
خاطره رو جا نذاري
باز من و تنها نذاري
من از حقيقت بي پايان از تصويري بي نشان،از عشق يك آهو مي ترسم .
من از روزگار سنگدل، از بايدها و نبايدها مي ترسم،
مي ترسم از آغاز هر سرنوشت و از طلوع هر زيبايي.
من از روح سرگردان زندگي،
از گريزان بودن ياران مي ترسم،
از صداي پاي رهگذران مي ترسم.
از آنچه هستيم و هست مي ترسم از جاده بي انتهايي كه عاقبت مرا آواره خود خواهد ساخت مي ترسم.
از لحظه ها و ساعتهايي كه مرا نيز همانند خودشان بي عاطفه كرد .
مي ترسم از خود فراموشي دلهاي پاك، مي ترسم.
آئيد تابگرييـم چون ابر در بهاران كزسـنگ ناله خيزدروز وداع ياران
با ساربان بگوئيد احوال اشك چشمم تا برشتر نبندد محمل به روز باران
لوكنت ساعت بيننا ما بيننا وشمدت كيف نكررّ التعوديعــا
ايقنت ان من الدموع محدثاً وعلمت ان من الحديث دموعاً
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم؛
تمام شب براي با تراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم؛
پس از يك جستوجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييده با حسرت جدا كردم؛
تورا گفتم چه مي گويي و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در زشتي از تنهايي و حسرت رها كردم؛
همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشم هايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم؛
نمي دانم چرا رفتي نمي دانم چرا ؟ شايد خطا كردم؛
و تو بي آنكه فكر غروب چشمان من باشي نمي دانم كجا؟ تا كي؟ براي چه؟ ولي رفتي!
...و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
… و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه برميداشت، تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
… و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت ؛
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد .
…و بعد از رفتنت دريا چه بقضي كرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد مرا با عبور خود نخواهي برد هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام.
برگرد ،
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
.

خيــال كردم تو هم درد اشـــنايي
به دل گفتم تو هم همرنگ مايي
خيال كردم تو هم در وادي عشق
اسيـــر حســرت و رنج و بلايـــــي
ندونستم تو بـــــي مهر و وفايـــي
نفهميـــــدم گرفتــــــار هوايـــــــي
ندونستم پس ازديـــدار شيــــرين
نهفته چهـــــــــــره تلخ جدايــــــي
تو كــه گفتي دلت عاشـــق ترينه
دلت عاشـــــق ترين قلب زمينـــه
هميشـــــــه مهربونــه با دل مـــن
براي قلب تنهــــــام همنشينــــــه
چرا بسته به تير بـــي وفايـــــــــي
شده قربانـي از اين خون، بهايــي
نفهميدي اميــــــــــد نا اميــــــــدي
رها كردي دلــم رفتـــــي كجايـــي
ز بس ازار دادي روز و شـــــــــب دل
دل ديوانه ام اخـــــــــر شــــد عاقل
دل قافل شد عاقل دست برداشــت
ز اميـــد خيالــــــــــي خام و باطل
نمي دانم …؟!
به خيالم غرق نيازم امشب ./
ديشب دلم گرفته بود مثل هواي باروني
دلم هواتو كرده بود هواي شيرين زبوني
دلم مي خواست گريه كنم بگم كه سخته تنهايي
اي هم صدا، اي آشنا بگو كه پيشم مي موني
نمي دونم چه حالي وكجايي وچه مي كني
اما صدات تو گوشمه مي گي كه اينجا مي موني
رفتم كنار پنجره گفتم شايد ببينمت
ديدم محاله ديدنت چون گل بايد بچينمت
رو صندلي نشستم و يهو ديدم يه قاصدك
اومد نشست رو شونه هام خبر اورد اي آشنا
گفتم بگو آهي كشيد اومد نشست رو شونه هام
يواشكي چشماشو بست تا نبينه اشك چشام
مي گفت تو يه راه دور و سوت وكور
مسافري نشسته بود، مسافره غريب و دل شكسته بود
از تو همش شكوه مي كرد با اشك گرم و دل سرد
مي گفت كه يادت نمياد اون روزاي آخريه
چقدر دلش مي خواست كه تونگاش كني صداش كني
بهش بگي دوسش داري به شرطي تنهاش نذاري
تا اومدم بهش بگم برو بگو دوسش دارم پاش مي شينم
ديدم اونم رفته بود و منم دارم خواب مي بينم![]()
آخه عشق يعني رهايي، ولي ما قفس مي سازيم
من مث يه دوره گردم كه بساطش پر درد ه
عمريه تو شهر چشمات خندها شو گريه كرده
مثل يك كوچه بن بست بي چراغ بي عبورم
يا يه شهر بي مسافر بي حضور و سوت و كورم
ولي اين بار همه چيز فرق مي كنه ماه قشنگم
من تا آخرش مي مونم ميدونم بايد بجنگم
چيزي به جاي بگذار
نقاشي احمقانه بكش
يك شعر لي لي لولو بخون
توي آشپز خانه ديرام ديرامي برقص
چيزي به جاي بگذار
كه قبلاَ توي دنيا نبوده